امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 13 سال و 28 روز سن داره

مسافری از بهشت

دلنوشته

گل پسر مامان این یه اصل در زندگیه،حتما به خاطر بسپار... وقتی یه بازی رو شروع می کنی چاره ای جز ادامه دادن نداری،شوخی که نیست پای حیثیت آدم در میونه! چون خیلی بده که یه روزی برگردی به خودت بگی چطوری بی اراده؟!! چهارشنبه 21 تیر 1395  
9 مهر 1395

تو که باشی همه چی آرومه...

    گاهی همه زندگی ات در یک "تو"خلاصه می شود "تو" در خلوتم قدم می زنی و صدای پایت می شود ملودی آرام ذهن من... هر ردی که از من بگیری به "تو" می رسد... "تو" می شوی همه نیاز من... "تو" می شوی دنیای من... 20 خرداد 1395   ...
9 مهر 1395

...

قراردلم! این تو بودی که بهشت را زیر پای مادر آوردی، و وقتی آمدی خانه ام را بهشت دیدم و نفس کشیدن در این بهشت، شوق مرا  برای دیدن بهشت خدا بیشتر و آرامش را  میهمان که نه، میزبان دلم کرد... قربون اون ژستت برم من نفسم پنج شنبه/2 اردیبهشت 95   ...
3 ارديبهشت 1395

...

بچه داری سخته...خیلی سخته...گاهی از خستگی اشک آدم درمیاد،یا از شدت درد دست و پا و کل بدن... همون چند ساعتی که فرصت خوابیدن پیدا می کنی،خوابت نمی بره...ولی یکی از این لبخندها کاری می کنه باهات که نه تنها دیگه خسته نیستی بلکه حس می کنی همه عمرت بدون این فرشته برای چی زندگی می کردی؟؟!!! نفس مامان عاشق این عکستم،هر بار می بینمش کلی حس خوب می گیرم ...
17 مرداد 1394

دردونه دوست داشتنی من...

یک عمر باید بگذرد تا بفهمی بیشتر غصه هایی که خوردی نه خوردنی بود،نه پوشیدنی،فقط دورریختنی بود...! و چه قدر دیر می فهمیم که زندگی همین روزهایی است که منتظر گذشتنش هستیم...! همیشه به یاد داشته باشیم و فراموش نکنیم،"مقصد" همیشه جایی در انتهای مسیر نیست."مقصد" لذت بردن از قدم هایی است که برمی داریم!   ...
17 مرداد 1394

مادر شد...

مادر شد... از سر اجبار نبود،از سر عشق بود! درد بارداریش را می دانست! درد اشک کودکش را می دانست! مادر شد... قلب جدید برای زندگیش می خواست و رنگ جدیدی برای دلش! امید برای ادامه زندگیش می خواست! مادر شد... شب زنده داری را دوست داشت؟؟!! تب کودکش را دوست داشت؟؟!! حرفهای مردم رادوست داشت؟؟!! نه،ولی مادر شد... آزار مردم بر کودکش را دوست داشت؟؟!! تحمل وزن اضافه بر روی کمرش را دوست داشت؟؟!! بغض فرزندش را می خواست؟؟!! دل شکسته فرزندش را می خواست؟؟!! مادر شد... سیگار بر روی لب فرزندش می خواست؟؟؟؟؟ شکست عشقی کودکش را دوست داشت؟؟؟؟؟ جای سیلی معلم روی صورتش را دوست داشت؟؟؟؟ مادر شد... ماد...
11 مرداد 1394

...

من از تمام دنیا تنها سیاهی چشمان تو را می خواهم وقتی که در شفافیتش بازتاب خود را می بینم مهربان پسرم ...
28 فروردين 1394

مادر که می شوی...

مادر که می شوی...تمام زندگیت می شود پر از التماس و خواهش از خدا برای عاقبت به خیر شدن فرزندت...مادر که می شوی...بهترین هدیه برایت می شودسلامتی جسم و روح بچه ات...مادر که می شوی...بیشتر فکر می کنی به مادرت،مادربزرگت و مادر مادربزرگت و اینکه آنها چه سختی هایی کشیده اند و چه آرزوهایی داشته اند...مادر که می شوی...غم،اندوه و شادی هم رنگ دیگری می گیرند و همه اینها گره می خورند به حال فرزندت...مادر که می شوی...کوه های عالم برسرت خراب می شود،وقتی نیش سوزنی به پای فرزندت می رود...مادر که می شوی...صبور می شوی و با حوصله،انگار نه انگار تا همین دیروز بی حوصله ترین آدم روی زمین بودی...مادر که می شوی...ذوق زده ترین آدم دنیا می شوی با هر کار عادی فرزندت.....
28 فروردين 1394